پنبه ای با عینک ته استکانی

کافه ادبی
جولای 13, 2019
بازدید : 63 بازدید

گرفتــم… بالاخره تونســتم بگیــرم… این‌ها جملاتــی بــود کــه بعــد از گرفتن اولیــن عکس از مجرمــی کــه تحــت تدابیــر امنیتــی از ســالن دادگاه بیــرون آمد گفتــم.

تــازه اول کارم بــود و بــرای اولیــن بــار مدیــر روزنامه‌ای کــه بــرای عکاســی در آن پذیرفته‌شده بــودم یــک کار بــزرگ را بــه مــن ســپرده بــود، برایــم خیلــی مهــم بــود کــه خــودی نشــان دهــم، بــه همین دلیــل کنــار در ســالن کمیــن کــرده بــودم، از همــان ثانیه‌های اول بــاز شــدن در موجــی از خبرنــگاران و عکاس‌ها بــه ســمتش روانــه شــدند، گرفتــن عکــس آن‌هم بــا وضــوح کامــل کار ساده‌ای نبــود، می‌گفتند حکمــش اعــدام اســت!!!

عده‌ای قاضــی را دوره کردنــد امــا مــن دلــم می‌خواست خــودش را ببینــم، حامــل دویســت کیلــو مــواد مخــدر صنعتــی، راننده‌ی کامیــون بــوده و تنهــا دفاعیه‌اش این‌که نمی‌دانسته چــه چیــزی بــار کامیونــش اســت، بازی‌اش دادنــد.

خب… همه خلاف‌کارها همیــن را می‌گویند، می‌خواهند از زیــرش در برونــد، ولــی قانــون شوخی‌بردار نیســت همین‌طور ایــن جمــلات را در ذهنم می‌چرخاندم دست‌هایم را روی ســر جمعیــت بــالا بــردم و بی‌هوا چنــد عکــس گرفتــم دوربینــم را نــگاه کــردم یــک دور عکس‌ها را دیــدم، عکس‌ها واضــح نبــود جمعیــت خبرنگارها قاضــی را دوره کردنــد اطراف متهــم خلوت شــد.

دو ســرباز دو طرفشبودنــد زیــر بغــل یکی‌شان پوشه‌ی صورتی‌رنگی بود موقعیت خوبی بود، چنــد عکس مختلــف گرفتم متهــم را ســوار ماشــین کردند و بردنــد.

مــن یکی‌یکی عکس‌هایی را کــه گرفتــه بــودم نــگاه کــردم، قیافه‌اش بــه نظــرم آشــنا می‌آمد، قــد و بالایــش… بزرگــی جثه‌اش… ابروهایــش… جــا خوردم… شــناختمش… پنبه‌ای بــود… مثــل خمیــر وارفتم، روی پله‌های جلــوی ســالن نشســتم.

او مراندید… مــرا نشــناخت… امــا مــن شــناختمش…مدرسه‌ی شــریعت… پانزده سال پیش همکلاسی‌ام بــود….ردیــف آخــر می‌نشست… آرام و بی‌صدا… بچه‌های کلاس مــا بــه او می‌گفتند پنبه‌ای بــه خاطــر بازوهای گوشــتی و نرمــش.

زنگ‌های تفریــح بچه‌ها می‌ریختند ســرش و بــه بازوهایــش مشــت می‌زدند دردش نمی‌آمد، می‌خندید دندان‌های نیشــش می‌افتاد بیــرون مــرا یــاد گوســفندها می‌انداخت، بــا آن نــگاه معصــوم و لپ‌های آویزان، ابروهــای پرپشتش معصومیتــش را دوچندان می‌کرد.

معلم‌ها البتــه نظرشــان کاملاً برعکــس مــن بود تحقیــرش می‌کردند و می‌گفتند بــه درد خرحمالی می‌خوری و گاهـی بــه او می‌گفتند غــول بیابانی، پنبه‌ای تنهــا بــود دوســت و رفیقــی نداشــت ســرش تــوی لاک خــودش بــود  مــا هــم چیــز زیــادی از او نمی‌دانستیم، جــز اینکــه وقتــی هامــون زنــده بــود، پــدرش صیــادی می‌کرده، دریاچهکـه خشــک می‌شود، سایه‌ی رزق و روزی هــم از ســر سفره‌هایشان کــم می‌شود و بــه شــهر می‌آیند، هیچ‌وقت هــم نفهمیدیــم کــه شــغل پــدرش چــه بــود!

حتــی یک‌بار کــه معلم از او پرســید شــغل پــدرت چیست؟ گفــت دســت پــدرم پیــش کســی دراز نیســت جــز خــدا، ایــن عالمانه‌ترین جوابــی بــود کــه تابه‌حال شنیده‌ام، آن‌هم از زبــان پنبه‌ای کــه حــرف نمی‌زد، معلم‌ها بــه او می‌گفتند، صامــت.

زمســتان… تابســتان… فرقــی نمی‌کرد برایــش… همیشــه صنــدل مشــکی پایــش بــود، یــک عینــک ته‌استکانی که می‌گفت ارث پدربزرگــش اســت را گاهی به چشــمش می‌زد وقتــی داشــتیم بــه بازوهایــش مشــت می‌زدیم، یکــی از بچه‌ها مثــل همیشــه نبــود محکم‌تر می‌زد بــا تمــام قدرتــش  دندان‌هایش را روی‌هم می‌فشرد  چشم‌هایش قرمــز شــده بــود  جثه‌اش کوچــک بــود روی نیمکــت ایســتاده بــود تــا بــه بازوهــای پنبه‌ای برســد محکــم می‌کوبید  مشــتش را گلولــه کــرد بــازوی پنبه‌ای را هــدف گرفــت مشــتش به‌جای هــدف به‌صورت پنبه‌ای بخورد مشــتش آن‌قدر محکــم بــود کــه عینــک پنبه‌ای از چشــمش درآمد و افتــاد کنــار ســطل آشــغال زیــر تخته‌سیاه، همــه ماتمــان بــرده بــود  بچه‌ها نفــس نمی‌کشیدند  ضــارب گونه‌هایش قرمــز شــده بــود  پنبه‌ای رفــت و عینکــش را برداشــت شیشه‌ی ســمت چپش تــرک بزرگــی برداشــت.

هیچ‌کداممان هیچ‌وقت عصبانیــت پنبه‌ای را ندیــده بودیــم همه‌مان ترســیده بودیم  می‌توانست همه‌مان را بزنــد  مــا ســکوت کــرده بودیــم و منتظــر عکس‌العمل پنبه‌ای بودیــم  منتظــر بودیــم تــا مثــل دیــو نعره بکشــد و لقمــه چپمــان کنــد.

پنبه‌ای چیــزی نگفــت نــگاه خالی به ضــارب انداخــت  چنــد لحظه‌ای خیــره شــد  نفس‌هایمان حبــس شــده بــود کــه پنبه‌ای نیشــش را تــا بناگوش بــاز کــرد هاهاها خندیــد… مــا هم‌پشت ســرش خندیدیــم.

آن موقــع فکــر کردیــم پنبه‌ای خیلــی مهربــان اســت؛ اما شــاید او چیــزی بیشــتر از همه‌ی مــا می‌فهمید.

یک روز ســرد زمســتان پــدرش را مدرســه خواســتند بــه خاطــر نمره‌ی هفت ریاضــی اش، پــدرش لاغراندام بــود و قدکوتاهی داشــت، راه کــه می‌رفت پاهایــش روی زمیــن کشــیده می‌شد، او هــم مثــل پنبه‌ای صنــدل مشــکی پایــش بــود.

مدیــر پنبه‌ای را صدا کــرد  نیــم ســاعت بعــد پنبه‌ای را از پنجره‌ی کلاس دیدیــم داشــت می‌رفت بــا پــدرش  پوشه‌ی صورتی‌رنگی زیــر بغلــش بــود  آن زنــگ تفریــح بچه‌ها زورشــان تــوی مشتشــان حبــس بــود  ضاربــی کــه عینــک پنبه‌ای را شکســت  عصبانــی بــود ســنگی را از حیــاط مدرســه آورد و بــه شیشه‌ی پنجــره کوبیــد.

مدیر آمد ســیلی محکمی بــه او زد گوشــش را پیچانــد  مدیــر مثــل پنبه‌ای مهربــان نبود  شــاید هــم به‌اندازه‌ی او نمی‌فهمید همه‌ی مــا منتظــر بودیــم او هــم مثــل پنبه‌ای بخندد  امــا تــا می‌توانست بدوبیراه نثارمــان کــرد  خســارت شیشــه را هــم از ضــارب گرفــت.

مــا هــم بعــد از مدتــی همه‌چیز را حتــی پنبه‌ای را فرامــوش کردیم  دیگــر هیچ‌کداممان مشــت نمی‌زدیم  آن سال‌ها فکــر نمی‌کردم یــک روز اینجا پنبه‌ای را ببینم  هیچ تغییری نکــرده بود  فقط عینکــش را عــوض کــرده بود  صنــدل مشــکی پایــش بــود و پاهایش را مثــل پــدرش روی زمیــن می‌کشید.

خیلــی دلــم می‌خواست بروم جلــو  شــاید مــرا نمی‌شناخت شــاید اگــر هــم می‌شناخت. خــودش ازدواج‌کرده شــاید هــم نه. شــاید یــک بچه شــبیه خــودش دارد شــاید هــم نــه.

شــاید اگــر بچه‌های کلاســمان می‌دانستند کــه عاقبــت پنبه‌ای چــه می‌شود… می‌گذاشتند او به مــا مشــت بزنــد. شــاید هم نــه…

 

//ندا محسن پور

2
امتیاز :
بدون رای!
امید بلوچستانی
امید بلوچستانی می نویسم و می سازم تا روزی که ساخته و خوانده شوم...
همراه ما باشید در کانال تلگرام ماهنامه هاتف جوان کانال تلگرام
دیدگاهتان را بنویسید

وب سایت هاتف سیستان و بلوچستان

عملکرد کدام یک از نمایندگان سیستان و بلوچستان در مجلس شورای اسلامی را قابل قبول می دانید؟

View Results

Loading ... Loading ...

وب سایت بانوک جوان