سوزنده تر از هامین

Uncategorized @fa , کافه ادبی
جولای 8, 2020
بازدید : 15 بازدید

 

نویسنده: ندا محسن‌پور

سوزنده تر از هامین

تمام راه را فکر کرد، به خانه رسید. نخی را که از گوشه دیوار بیرون آمده بود کشید و در باز شد. در زنگ‌زده رو به حیاط کوچکی که یک حوض محقر وسط آن بود باز شد.

رفت سمت حوض، اندک نور ماه در آن منعکس‌شده بود. دلش را دید که در شفافیت محض آب با نسیم گرمی که به آن می‌و‌زید، شاعرانه به رقص آمده است.

مادرش از آشپزخانه‌ای که در زیرزمین بود بیرون آمد.

روی دستش سینی گردی بود. که روی آن سبزی  و خرما و ماست گذاشته ‌شده بود. مادر با دیدن پسرش که روی دوپایش نشسته بود و با دست‌هایش آب را اینوروآنور می‌کرد، لبخندی روی لبش نشست.

-اومدی یحیی؟!

از جایش پرید رنگ میشی چشمان یحیی، بیش‌ازپیش روشن‌شده بود در نگاهش برقی بود که مادر تا به آن شب ندیده بود بی‌اختیار مادرش را بغل کرد

-مادر دیگه نمیرم شهر همین‌جا می‌مونم

-الهی شکر مادر…حلقه اشکی در چشمان مادر نشست

چی شد نظرت عوض شد یحیی پاره تنم؟

یحیی لبخند زیرکانه‌ای می‌زند

-مادر میگم به وقتش

مادر دست یحیی را می‌گیرد و می‌گوید بریم تو، باباتم می‌رسه یه چیزی بخوریم. در باز می‌شود مرد کوتاه‌قدی با موهای جوگندمی و پوستی آفتاب‌سوخته می‌آید تو، در را چهارطاق باز می‌کند گاری فرسوده‌ای را کلت کلت کنان هل می‌دهد به داخل حیاط خانه. یحیی می‌رود و به پدر کمک می‌کند

-سلام بابا خسته نباشی

-سلام پسرم سلامت باشی

پدر کنار حوض می‌نشیند و نفس سنگینی می‌کشد زن سینی را روی پله‌ی دوم اتاق می‌گذارد و نزدیک مرد می‌شود

-خدا قوت رحمان جان

مرد مشتی آب به سروصورتش می‌پاشد زن گوشه شال طوسی‌رنگش را جلو می‌آورد و مرد با آن صورتش را پاک می‌کند یحیی در آن لحظه خودش و ثریا را می‌بیند و لبخندی روی لبش می‌نشیند دستی در موهایش می‌کشد. یحیی شبیه مادر است ابروهای پر و چشمان درشت آهوی میشی، دماغی قلمی و صورت کشیده، موهایش را پشت گوش می‌زند.

-من خسته‌ام می‌خوابم

-چیزی نخوردی مادر

-تو نخلستون یه چیزی خوردم

-چی خوردی مادر؟

-خوشمزه‌ترین غذای دنیا خیالت راحت

همین‌که به سمت اتاقش در گوشه حیاط می‌رود کسی در می‌زند در را باز می‌کند خشایار است رفیق چندین و چندساله یحیی

-چطوری یحیی

-سلام خشایار…خوووب

-چه خبر مادرت راضی شد؟

-من دیگه نمیام خشایار

-نمیای؟ تا دیروز عجله داشتی

– ولی نظرم عوض شد

-خشایار نگاه به حیاط می‌اندازد

-گاری باباتم که پارکه …

-شانس آوردی حالم خوبه وگرنه حسابی حالتو می‌گرفتم

-یحیی بریم شهر حالو روزمون عوض میشه تاکی میخوای جیره‌خور نخلستون دارا باشی؟ همین بابات چند سال پادویی کرد تهش همین گاری رو داره و کمردرد فکر خواهرت باش دو روز دیگه بخواد شوهر کنه جهیزیه نمی‌خواد؟

یحیی داشت به ثریا فکر می‌کرد و در این فکر بود که همین حالا به مادرش بگوید چه شده!

خشایار همان‌طور یکبند ادامه می‌دهد…

-اصلاً بابا کی زن تو می شه؟

-یکی که باباش مثل من باشه

خشایار می‌زند زیر خنده هه هه هه تو مخ منو خراب کردی داداش زدی زیر قولت همون دخترم انقد بدبختی کشیده که می‌خواد راحت زندگی کنه

من میرم. دو سه روز دیگه اومدی چه بهتر نیومدی هم …

چشمانش را تنگ می‌کند انگشت اشاره اش را به سمت یحیی می‌کوبد تو همون یحیی حمال میمونی منم میشم خشی سرمایه‌دار حالا بشین نگاه کن فقط

خشایار می‌رود. یحیی هم به فکر فرو می‌رود بی‌معطلی وارد خانه می‌شود و می‌رود داخل اتاق و کنار مادرش می‌نشیند

-می‌جوام یه چیزی بگم

مادر و پدر و خواهر یحیی به او خیره می‌شوند گونه‌های یحیی قرمز می‌شود او بیست‌ساله است و این اولین تجربه دلدادگی‌اش است.

آب دهانش را قورت می‌دهد مادر دستی به سر یحیی می‌کشد بگو پاره تنم

-من می‌خواستم برم شهر چون نمی‌خواستم فقط کارگر نخلستون بمونم دلم می‌خواست مادرم غذاهای خوب بپزه النگو بندازه دستش، لباسای رنگ‌ووارنگ بپوشه .بابا دلم می‌خواست این گاری رواز سر همون تپه اول روستا پرتش کنم پایین. بشینی و فقط پول بشموری ولی یه چیزی شده که دیگه بخوامم نمی‌تونم برم.

-چی شد مادر؟

-باجناغ حاج مالک …منو من کنان ادامه می‌دهد یه دختری…

مادر حرفش را قطع می‌کنه.

– بلات بجونم مادر.

مریم می‌خندد و می‌گوید: یحیی عاشق شد

پدر می‌گوید باجناغ حاج مالک نخلستون دار؟

-یحیی که فکر پدر را می‌خواند می‌گوید:

– باجناغش کارگره مثل خودم

-مادر می‌گوید: هرچی خیره پسرم

-اگه اجازه بدی فردا با پدرش حرف بزنم

پدر به‌زحمت پایش را دراز می‌کند تو عاقلی و بالغ من هفده سالم بود مادرت رو از پدرش خواستگاری کردم …

یحیی روی خواهر و مادر و دست پدر را می‌بوسد میرم که بخوابم سرش را روی بالش می‌گذارد باد گرم می‌آید و به پوستش می‌خورد همین‌طور که حرف‌های فردایش را مرور می‌کند به خواب می‌رود

صبح با صدای کلت و کلت گاری پدر از خواب بیدار می‌شود می‌نشیند خورشیدی درونش می‌درخشد و وجودش را گرم می‌کند، ناگهان فکرش به دلش می‌نشیند

جستی می‌زند و از رختخواب بیرون می‌آید…

شال نمناک را از روی‌بند رخت برمی‌دارد و می‌رود.

مادر صدای در را که می‌شنود سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و دعا می‌خواند و پشت سرش فوت می‌کند.

در نخلستان صدای آواز می‌آید …کارگرها آواز سر دادند یحیی هم بلند بلند با آن‌ها آواز می‌خواند کمربند را دور کمر نخل و خودش حلقه می‌کند

پاهایش را محکم به جسم نخل می‌کوبد و دلاورانه بالا می‌رود همه به او ماشاالله می‌گویند خوشه‌های خرما را یکی‌یکی پایین می‌فرستد بالای بلندترین نخل می‌رود و زیر پایش نخلستان را می‌بیند. خورشید عمود به سرش می‌تابد دانه‌های عرق شرشر از سرو گردنش پایین می‌افتد لب‌های خشکش را با زبان خیس می‌کند چشمانش را تنگ می‌کند و گره‌ای در ابروهایش می‌اندازد. جاده باریکی را که به تپه پیر خان می‌رود می‌بیند و لبخند میزند. صدایش می‌کنند یحیی وقت نمازِ بیا پایین تمام وجودش سجود و رکوع و ذکر است. اذان می‌گوید بلند بلند به نماز می‌ایستند پیشوایشان پیری است با محاسن و موی سپید با دست‌های پینه‌بسته و لباس محلی که زانوهایش ساییده شده… نماز که تمام می‌شود غذا می‌خورند. دستارهایشان را نم‌دار میکنند و روی سرشان می‌گذارند و زیر سایه نخل‌ها چرت می‌زنند.

بعدازظهر است یحیی موهایش را آب و شانه میزند و لباس‌های خاکی‌اش را می‌تکاند می‌رود خانه حاج مالک سراغ محمد را می‌گیرد میگویند به تپه پیرخان رفته به‌زحمت خودش را با موتور یکی از اهالی به تپه پیرخان می‌رساند دم دم های غروب است به نشانی حاج مالک، خانه حاج محمد را پیدا می‌کند خانه‌ای محقرتر از خانه خودشان با دو اتاق تو در تو. می‌رود داخل و می‌نشیند پای محمد هنوز آزرده است ثریا را صدا میزند و می‌گوید لیوان آبی بیاور ثریا می‌آید سلامی می‌کند و از کوزه‌ای که در گوشه‌ی اتاق است لیوان آبی به یحیی می‌دهد یحیی با صدای لرزان تشکر می‌کند و با نگاهش رفتن ثریا را تماشا می‌کند زن محمد هم می‌نشیند زیر نور کم‌جان لامپ شروع به سوزن‌دوزی پارچه‌ای می‌کند محمد رو به یحیی می‌گوید چرا زحمت کشیدی و این‌همه راه رو اومدی

یحیی آب دهانش را قورت می‌دهد هنوز لیوان آب در دستانش است

– بابام کارگر نخلستون بود کمرش درد گرفت یه گاری خرید الانم با همون کار میکنه پول زیادی نداریم زندگی سختی داریم ولی نونمون حلاله مادر ثریا زیر چشمی یحیی را نگاه میکند و نفس عمیقی میکشد.

پدر ثریا میگوید

-من هم یه عمر زحمت کشیدم و تو نخلستون عرق ریختیم ولی نون حلال سخت گیر میاد خدا اجرت بده جوان…

یحیی آب را سر می‌کشد و لیوان را روی زمین می‌گذارد

-از پدرم اجازه گرفتم که درباره ی دختر شما باهاتون حرف بزنیم.

مادر ثریا چشمانش گرد می‌شود و می‌گوید:

-خاله ثریا برای پسرش یوسف از من قول گرفته

پدر ثریاحرفش را قطع می‌کند

انگشت کوچک این پسرمی‌ارزه به ده تا یوسف که معلوم نیست چکار میکنه و چکاره اس

اگر ثریا بخواد…من خودم بلدم جواب خواهرتم بدم

یحیی که اسم یوسف را می‌شنود تمام تنش گر می‌گیرد

مادر پارچه را کنار می‌گذارد …و ثریا را صدا می‌کند

-ثریا ثریا بیا اینجا

ثریا می‌آید…

-شنیدی چی گفت بابات؟

-شنیدم

خب جوابت

ثریا لبش را میگزد و دست هایش را گره می‌کند

پدر رو به ثریا می‌گوید

دخترم جوون لایقیه یحیی، سالمه…معلومه با نون حلال بزرگ شده

ثریا نگاهی به دورو برش می‌اندازد

یحیی یا شرم می‌گوید …من به شما علاقه مندم

ثریا نفس عمیقی می‌کشد

-علاقه؟ یوسف هم به من علاقه داره

یحیی یکه می‌خورد

-اهالی میگن یوسف قاچاقچیه!

ثریا اخمی می‌کند و می‌گوید

-عرضه ی قاچاقچی بودن رو داشته

و بعد می‌رود کنار مادرش دستش را می‌گیرد.

-تموم دستای مادرم زخمه …جای سوزنایی که زده! از درودیوار خونمون غم و درد می باره

از خونه ی کاکام همیشه صدای آواز و خنده میاد

پدر حرف دخترش را قطع می‌کند

-پس یوسف رو میخوای؟

-دختر سرش را می‌اندازد پایین

مادرش اشاره می‌کند برو توی اتاق

یحیی با صدایی که از زیر بار رنج‌های ثریا و اندوه قلبش بیرون می‌آید …خداحافظی می‌کند و به سمت روستا می‌آید …

وقت نماز است

به خانه می‌رسد …

پدرش بلند نماز می‌خواند.

وضو می‌گیرد به نماز می‌ایستد بغض گلویش در اولین الله‌اکبر می‌شکند به پهنای صورتش می‌بارد

سلام می‌دهد …دلش سبک شده چنان پر کاهی که بازیچه بادی بازیگوشی است…

 

ساک نخی را از لباس و شناسنامه پر می‌کند از پشت شیشه مادرش را می‌پاید. سرش را به نشانه احترام خم می‌کند کاغذ یادداشتی را لای در اتاق می‌گذارد….

2
امتیاز :
سوزنده تر از هامین
5 از 2 رای
دیدگاهتان را بنویسید